فرهنگ
زین پیش که دل قابلِ فرهنگ نبود
از پیچ و خمِ تعلّقام ننگ نبود
آگاهیام از هر دو جهان وحشت داد
تا بال نداشتم قفس تنگ نبود
دل گویه
بنده نمی دانم این خواهرهایی که به بهانه ی گرما، مرتب چادرهایشان را باز می کنند و چفیه هایشان را باد می دهند چه خیال می کنند؟ خیال می کنند حالا ما میائیم می گیریمشان؟
این چند کلمه از دیروز هیئت توی دلم مانده بود نتوانستم عنوان نکنم.
پ.ن- برادرهای بزرگوارم یاسر و مجید جانبداغی، به دیده ی منت! به روی چشم. شما جان بخواهید. سر ما و قدم شما!